تبليغاتX
شهدا
کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟
وقتی خبردار شدی از شهادت پدرت، اولین چیزی که به نظرت رسید چه بود؟
گفتم خوش به حالش! یکی از بزرگترین آرزوهای پدرم شهادت بود. خوشحال شدم که بالاخره به آرزویش رسید. خیلی ناراحت بود که از رفیقان شهیدش جا مانده است. همیشه می گفت این که هنوز نرفته ام به این خاطر است که حتماً یک گیری در وجودم هست که نگه ام داشته است. می گفت از خدا می خواهم من را به خاطر دوستان شهیدم هم که شده ببخشد و ببردم کنار همانها.

آن موقع که خبر شهادت بابا را شنیدی، اول به این فکر کردی که پدرت بالاخره به آرزویش رسید، یا به این فکر کردی که پدرت را از دست داده ای و سایه اش دست کم به طور مادی از سرت کم شد؟

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که الآن باید چه کارکنم! حالا دیگر مادر و برادرم به من نگاه می کردند. اما برای بابا که واقعاً خوشحال بودم. چون مطمئن هستم جایش خوب است .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط محمود | 
عمری بجزبیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صدغنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ،ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست وپاتر از دل خود کس ندیدیم

زآن روکه رقصی با تن بی سر نکردیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط محمود | 

باد آسیمه سر از دشت خبر می آورد                                       

داشت انگار که بی واهمه سر می آورد

چفیه وعطر و.پلاکی که به خون آغشته است

همه ی خاطره ها را به نظر می آورد

خاکریزی که نشان از تو به باران داده است

از دل خون شده اش لاله ی تر می آورد

تا که یک بوسه به زخمت بزند،چلچله ای

داشت پیراهن از آغوش تو در می آورد

مادرت بعد توجای عسل وشیروشکر

بر سر سفره فقط خون جگر می آورد

قامت سرو تو را هیچ خزان در پی نیست

دست ننگین زمان هرچه تبر می آورد

بعد از ان لحظه ی پرواز تو حتی خورشید

آرزو کرد که ای کاش سپر می آورد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط محمود | 

با نخل ها دوباره چه می گویی ؟ در چاه ها دوباره چه می خوانی؟     

دنیا چقدر بعد تو در حسرت بنشیندو تو دست نجنبانی؟

 

مثل عقاب زخمی از این جنگل پر می کشی،ولی سرشان گرم است

روباه ها به وسوسه خرگوش، خرگوش هابه خواب زمستانی

 

سر زیر برف کرده زمین اما،سرماسیاه کرده زمستان را

وقتش شده است پشت زمستان را با یک ندبه بلرزانی

 

این ظرف ها اگرچه پر از شیر است شرمنده است کوفه،ولی دیر است

دیگر امیر چشم ودلش سیر است از کاسه های آخر مهمانی

 

مردان عیش وسور چرانی را زن های برد های آسمانی

تو کشته می شوی که جهانی رادر پای میز محکمه بنشانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط محمود | 

شب عبور شمارا شهاب لازم نیست

که با حضور شما شهاب لازم نیست

در این چمن که زگل های برگزیده پر است

برای چیدن گل انتخاب لازم نیست

خوشاکه کار شمارا به روزگار شما

اگر درست بگویم حساب لازم نیست

خیال دار تورا خصم ارچه می بافد

گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست

زبس که گریه نکردم غرور بغض شکست

برای غسل دل مرده آب لازم نیست

کجاست جای تو؟-از آفتاب می پرسم

سوال روشن ما را جواب لازم نیست

زپشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر قاب لازم نیست

 

                                                               زنده یاد قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط محمود | 

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی زسرموی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من ومن عین عبورم

بگذار به بالای بلندتو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم وتشنه ی نورم

 

 

                                                                    زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط محمود | 

خدایا،ای پروردگار زمین وزمان،ای آفریننده بی همتا،وای یاور مستضعفان

ازتو می خواهم که یا سعادت شهید شدن را به من عطا کنی ویا جرأت زینب بودن را

خدایا این شهیدان به امید لقای تواین راه را پیموده اند و چه سر افراز پیموده اند.

خدایا آنها را بپذیر ودر کنار سرورشهیدان حسین(ع) جایشان ده.

خدایا به ما توفیق عطا کن که مرگمان را خود انتخاب کنیم و یااینکه راویان خوبی برای پیام شهیدانمان باشیم.

                

                                                             شهید غلامرضا نادریان جهرمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط محمود | 

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علياً ولي الله

اعوذ بالله من الشيطان رجيم صدق الله العلي العظيم السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

بسم الله الرحمن الرحيم

خداوندا فقط مي خواهم شهيد شوم

شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

نمي دانم چه بايد كرد، فقط مي دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي يابم.

هر موقع آماده مي شوم چند كلمه اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم. خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا را داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين(ع)، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.

راستي چه بگويم، سينه ام از دوريِ دوستانِ سفركرده از دردِ ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم.

خداوندا خود مي دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده ام و دوران سخت وسخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

چه بدم و اي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي كنم، از روي سركشي نيست، بلكه از روي ناداني مي باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم،  چون هر چه فكر مي كنم، مي بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري از شهدا، كارِ خوب نكردن، بندة خوب نبودن،... ديگر...

حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. واي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي كنم. از دردِ سختي كه تمام وجودم را مي گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي منتهاي حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق، دوران رسيدن آسان به حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق ام بده هر چه زود تر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.        

«منزل ظهرجمعه 6/4/82 »

                                                                           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محمود | 

خوشا آنانکه با ایمان و اخلاص

بساط خویش بر چیدند و رفتند

خوشا آنانکه در میدان وجدان

حساب خویش سنجیدند و رفتند

خوشا آنانکه پا در وادی حق

نهادند و نلغزیدند و رفتند

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی

حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنانکه بهر یاری دوست

به خون خویش غلتیدند و رفتند

خوشا آنانکه با عشق حسینی

شهادت را پسندیند و رفتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط محمود | 
اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟ بگویم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‎ها را در خود جای می‎داد و بعد سکوت کنیم؟ پس کاش نمی‎پرسدی که دوکوهه کجاست چرا که جواب گفتن به این سوال بدین سادگی‎ها ممکن نیست. کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‎آمدی.
دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است با بسیجیها و از آنها روح گرفته است روحی جاودانه.
یک بار دیگر! سلام دوکوهه
قطارها دیگر در دوکوهه نمی‎ایستند و بسیجیها از آن بیرون نمی‎ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده‎اند. اما شهداء انسی دارند با دوکوهه که مپرس.
می‎گویی نه؟ از حوض روبروی حسینیه حاج همت بپرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته‎اند. در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده‎اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست. من چه بگویم اینها سخنانی نیست که بتوان گفت. تو خودت باید دریابی وگرنه چه جای سخن؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط محمود | 
جاذبه ی خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی،به رفتن.عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن... و این هردو را خداوند آفریده است،تا وجود انسان،درآوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود... و ...

و شهدا عشق را برگزیدند... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط محمود | 

هو الطیف   

 گاهی خداوند در طول زندگی روزیهایی را به انسان عطا می فرمایند ، که بعدها وقتی بر می گردیم و از آنها یاد می کنیم ، خودمون رو لایق این همه نعمت خداوند نمی بینیم .

    وقتی که نوجوان بودم همیشه فکر می کردم که اگر پدرم به مردم کشورم ادای دین نکرده بود و خاکهای جبهه رو لمس نکرده بود ، چطور بعدها می تونستم توجیه بیاورم و اورا ببخشم . همیشه خوشحال بودم و سربلند از اینکه در بدن پدرم نشانی از آن روزهاست تا شرمنده حضرت زهرا (س) نباشیم .

    و یکی دیگه از چیزهایی که هروقت فکر می کنم توی زندگیم چه جوری به دست آوردم و اون رو چیزی جز لطف خدا نمی بینم ، عشق به شهدا و توی مقاطعی از زندگی خدمتگزاری به اونها است .

    خدا رو شکر می کنم که در خانواده ای هستم که این مسائل براشون اهمیت داره . اگر خدائی نکرده در خانواده ای رشد می کردم که اینطور نبودن آیا واقعا یاد شهدا با پوست و گوشت و خونم آمیخته می شد؟؟ و  یا اینکه در خانواده ای بزرگ می شدم که حاصل تربیتشون این می شد که بعدها به شهدا می گفتند  یه مشت جوون که خودکشی کردن ، چه کار می کردم...

و مادرانی که با اشک شوق فرزندانشان را بدرقه می کردند

    حالا که به این سن رسیدم و به جهت نوع کارم با بچه های چند نسل بعد از خودم در ارتباطم ، جای خالی شهدا رو در زندگی خیلی از اونها احساس می کنم . انگار هر چی زمان جلوتر می ره یاد و خاطره شهدا کمتر می شه . بچه های این نسل فقط می دونن که یه روزی جنگ شده و یه عده هم دفاع کردند . دیگه هیچ کدومشون نمی پرسند که به سر اون رزمنده ها چی گذشته ...

    یادمه اون موقع ها که ۱۰-۱۲ ساله بودم ، نصف کتابهای غیر درسی که مطالعه می کردم در مورد شهدا بود . اما حالا چی ؟؟؟ چقدر در این زمینه  کار فرهنگی کردیم ؟؟؟ما دوران کودکی مان را در جنگ گذراندیم . اما چرا نسلی که اصلا جنگ را ندیده اند هیچ عشق و علاقه ای به دانستن اتفاقات آن روزها ندارند ؟ و چرا نمی خواهند بدانند امروز در امنیتی هستند که داشتن آن را مدیون همان شهدا و رزمندگان هستند .

    متاسفانه گاهی وقتی تلویزیون را می بینم صحنه هایی رو می بینم  که در اون خیلی ها رو از نام شهید و خانواده شهید و جانباز فراری می دهند . درست است  که بعضی مسائل حاشیه ای از واقعیتهای این زمان است ، اما ما چقدر اصل را نشان داده ایم و چقدر فداکاری ها را به تصویر و قلم کشیده ایم که حالا به سواستفاه ها چسبیده ایم ؟؟؟!!!

پناه بر خدا

چگونه می توانیم پاسخگو باشیم ؟؟؟!!!

    این دغدغه باعث شد تا خاطراتی را که با خانواده های شهدا گذرانده ام ، را در اختیار عموم قرار دهم تا هم برای خودم یاد آوری بشه و فراموش نکنم که خداوند چه نعمت بزرگ به بنده عطا کرده و هم نسل جدیدتر آشنایی مختصری پیدا کنند با علایق درونی و نعمتهای الهی ما در دوران نوجوانیمان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط محمود | 
شهدا، اين فرشتگان زمينى! اين عاشقان بى‏ادعا، اين پرستوهاى هميشه در كوچ، رفتند. با دلى به سرشارى يك جوى و دستانى با شكوه باران.


شهدا با چشمانى سرشار از راز و نيازهاى پر درد; رفتند تا از بند حادثه‏ها تا خلوت‏هاى خزان‏زده من و تو را بهارى كنند.


افسوس كه اين پاكان به پاكى آب، و اين دلدادگان با دلدادگى عباس‏عليه السلام را فراموش كرده‏ايم و زمزمه عشق آتشينشان در درون مشوش ما به خاموشى گرائيده است.


شرمندگانى هستيم كه پرواز را از ياد برده‏ايم و مى‏ترسيم از اين‏كه مبادا آسمان بر سرمان آوار شود.


شهدا اين زخم‏خوردگان تير عشق، اين بى‏توقعان بى‏توقع‏تر از كوير! رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشه‏ها فرارى دهند - رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگرچه نگاه‏هاى سرد هميشه بر سنگ‏فرش مزار مقدسشان جا خوش كرده!


رفتند، تا همواره بر سايه‏هاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايه‏هاى دور دست معنا كند.


رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانست‏حتى تصور ساحل دريايى آن‏ها را داشته باشيم.


رفتند، روشن‏هاى بى‏خورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد.


آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنون‏ها هرگز قابل قياس نيست، پرستوهاى عاشقى كه بى‏شك زمينى نبودند.


آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.


شهدا رفتند و ما مانده‏ايم، با كوله‏بارى از شرمندگى و حسرت!


شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط محمود | 

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟... پدر نبود

 

                       ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

 

گفتند رفته گل...نه گلی گم...دلش گرفت

 

                        یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

 

هجده بهار منتظرش بود و بر نگشت

 

                       آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

 

ای کاش نامه یا خبری، عطر چفیه ای

 

                       رویای دخترانه  او بیشتر نبود

 

عکس پدر مقابل آیینه شمعدان

 

                       آن روز دور سفره جز چشم تر نبود

 

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟... دلش گرفت

 

                      یعنی به قاب عکس امیدی  دگر نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط محمود | 

قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست

 
و با هواي ابري پاييزان


و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.


ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد


و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده


غم فراغمان اگر چه بسيار است اما...


وسعت يادمان هر روز بيشتر و بيشتر...


ما ،‌   شهيدانيم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط محمود | 

قرار بود زاير شويم زيارت قبوري غريب را.

مي خواستيم به پابوس فرزندان گمنام روح الله برويم در گوشه اي گمنام.

براي كارمان بسيار ارزش قائل بوديم كه مي خواهيم شهيداني را از غربت نجات دهيم.

انتظاري جز مسيري ناهموار و پر از گردو خاك نداشتيم، انتظار ديدن چند قبر خاكي وغريب را داشتيم و خود را براي يك عزاداري زيبا آماده مي كرديم.اي روشن تر است.

اما هرچه به مقصد نزديك مي شديم جاده صاف تر و هموار تر مي شد خاك و غباري در كار نبود گاهي احساس مي كرديم رنگ سياه جاده از هر جاده

بين ما فقط جواد با آن مزار آشنا بود و شايد هم به همين علت بود در جواب پرسش هاي ما كه چرا اينجا؟ چرا در غربت؟ تبسم،

تنها پاسخش بود.

در طول جاده بر خلاف آنچه مي پنداشتيم كوه و تپه و طراوت بود نه خشكي و كوير هر چه نزديك تر مي شديم نسيمي بي قرارمان مي كرد انگار آمده بودند استقبال.

جواد گفت بعد اين بلندي مقصد است آماده باشيد .

 آن بالا اولين چيزي كه ديديم گنبد طلايي رنگي بود همه مان دست به سينهامان گذاشتيم تا سلام دهيم ، اما نمي دانستيم به كه. آنجا مزار فرزند كدام امام بود؟

از آن بالا همه چيزي ديده ميشد جز خشكي و كوير اطراف گنبد تلاطم جمعيت بود گفتيم اينجا كه بزرگ است امام زاده دارد ، جمعيت دارد، غربت ندارد حتما مزار شهدا در صحن همان امام زاده است كه گنبدش خود نمايي ميكند .

يكي گفت بيچاره شهداي گمنام حتما زير پاي مردم سنگشان است. حال درآغاز روستا بوديم . دگرگون بوديم نمي د انستيم اول خود را به امام زاده برسانيم يا قبور شهدا؟

كسي حرف نميزد !!!

تنها جواد بود كه پا برهنه كردو جلو راه افتاد.

همه در راه بودند پير و جوان در آن بين ميديدي چند پيرمرد و پيرزن را كه در دست شاخه هاي گل دارند.

به آستانه مزار رسيديم هرچه گشتيم نام صاحب آن گنبد و بارگاه را پيدا نكرديم.

صبرمان تمام شده بود گفتيم جواد نگفته بودي اينجا مزار امام زاده اي است اما نام اين امام زاده چيست؟ قبور شهدا كجاست؟

حال معناي لبخندش را مي فهميديم.

اينجا روستاي درخش مدفن 5 فرزند گمنام روح الله است.

 اينجا روستاي درخش و آن گنبد طلايي امام زادگاني پاك از نسل خميني است.

اينجا روستاي درخش و آنجا مزار فرزندان بخون خفته خميني است. اينجا ، آنجاست كه شهدا غربتي ندارند.

اينجا آنجاست كه به تازگي براي آن چند پير مرد و پيرزن، فرزنداني گمنام آورده اند به جاي فرزندان گمنام خودشان تا برايشان مادري كنند.

اينجا آنجاست كه بايد بر بلنداي اول روستا ايستاد و گفت: (السلام عليك يا قتيل في سبيل الله) اينجا ، آنجاست كه بايد بر غربت خود بگرييم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط محمود | 

عشق يعني يك خميني سادگي ... عشق يعني با علي دلدادگي ...

عشق يعني دست تو پرپر شده ... عشق يعني يك علي رهبر شده ...

عشق يعني لافتي الاعلي ... عشق يعني رهبرم سيد علي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط محمود | 

سيّد مهدي كجايي؟


 


اينجا خيلي چيزها عوض شده


 


ديگر من هم ياد گرفته‌ام آناناس بخورم


 


و اگر خيلي هواي اروپا كردم


 


عصرانه‌ام را با يك فنجان نسكافه چرب‌تر كنم


 


ديگر براي من هم «كوكا خوشمزه‌تر از پپسي است»


 


اي كاش كنار همان تانكر آب گرم


 


ـ نوشيدني آن روزهايمان ـ


 


گلوله‌ها مرا نوش جان مي‌كردند


 


من چقدر بي‌خيال و فراموشكار شده‌ام


 


من هم توقّع دارم براي حرف‌زدن از شما ساعت بزنم


 


و گزارش كار پر كنم


 


 


 


 


 


 


اينجا آشناها از هم بيگانه‌اند


 


صميميّت آن روزها يادت هست؟


 


بچّه‌ها راضي نمي‌شدند


 


در ساعت نگهباني‌ات هم بيدارت كنند


 


اين روزها هر كسي منتظر است ديگري سلام كند


 


تا كلاس بالايش به همكف نرود


 


 


 


مي‌بيني بيت‌المال چقدر غريب است


 


ديگر كسي انبارش را تا آخرين دان


 


ه تقسيم نمي‌كند


 


تا دو ركعت نماز شكر بخواند


 


البته همه به فكر بيت‌المالند


 


امّا تا زماني كه مالامال است


 


امروز در روزنامه خواندم:


 


«حقوق ۷۰۰000 توماني براي نمايندگان»!


 


ياد رجايي افتادم


 


كه هميشه خود را بدهكار انقلاب مي‌دانست


 


ياد تسويه حساب‌هاي انجام نشدة شهدا افتادم


 


ياد ده هزارتومان «رحمت» كه وصيّت كرد به سپاه برگردانند


 


 


و ياد برادر مفقودالاثرم


 


كه ششصد تومان خود را با اسير عراقي نصف كرد


 


راستي اين‌ها همه چند درصد از آن ۷۰۰000 تومان است؟!


 


 


 


 


بگذرم


 


ممكن است حرفهايم كمي بودار شود


 


و رنگ و روي سياسي بگيرد